دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوشو از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبعسخت مي گردد جهان بر مردمان سختکوشوان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان مي گفت نوشبا دل خونين لب خندان بياور همچو جامني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروشتا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنويگوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروشگوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخورگفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوشدر حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيدزان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفرینژاد